برای فهم رفتار و جایگاه کنونی چین در نظام بینالملل، نباید سیاست خارجی این کشور را تنها در چارچوب تحولات معاصر، رقابت قدرتهای بزرگ یا الزامات اقتصادی و امنیتی دهههای اخیر بررسی کرد، چراکه چین دارای یکی از ممتدترین سنتهای تمدنی و تاریخی جهان است و بخش مهمی از برداشت این کشور از قدرت، نظم سیاسی، حاکمیت، امنیت، روابط میان دولتها و جایگاه خود در جهان، در بستر همین تجربه تاریخی شکل گرفته است.
رفتار خارجی چین در بسیاری از موارد واجد لایههایی عمیقتر از محاسبات ژئوپلیتیکی است و فهم آن مستلزم توجه همزمان به میراث امپراتوری، تجربه تاریخی تعامل با پیرامون، سنتهای فکری و فلسفی، مفهوم نظم و سلسلهمراتب و نیز تجربههای تاریخی نظیر دوره مداخلات خارجی و تضعیف حاکمیت چین است. لذا، سیاست خارجی معاصر پکن را باید در امتداد یک فرآیند تاریخی طولانی مشاهده کرد که در آن حافظه تاریخی، همچنان بر نحوه تعریف منافع، تهدیدها و اهداف ملی اثر میگذارد.
در این گزارش به بررسی ریشههای تاریخی و فکری موثر بر شکلگیری نگرش چین نسبت به جهان و تبیین پیوند میان این میراث و رفتار بینالمللی معاصر این کشور خواهیم پرداخت. فرض بنیادین گزارش حاضر آن است که سیاست خارجی چین را نمیتوان مجموعهای از واکنشهای مقطعی به تحولات نظام بینالملل دانست، بلکه این سیاست در تعامل میان تداوم تاریخی و سنتهای فلسفی و الزامات قدرت در جهان معاصر شکل میگیرد. بررسی این دو مولفه امکان فهم مفاهیمی همچون حاکمیت، عدم مداخله، تمامیت ارضی، نظم بینالمللی، توسعه و چندقطبیگرایی در سیاست خارجی چین را با جزئیات بیشتری ایجاد میکند و روشن میسازد که چگونه میراث تاریخی و فکری این کشور در کنار ملاحظات واقعگرایانه قدرت، چارچوب ادراکی پکن از نظام بینالملل و جایگاه مطلوب چین در آن را شکل داده است.
نکات کلیدی گزارش
- سیاست خارجی چین را نمیتوان با محاسبات معاصر ژئوپلیتیک یا اقتصادی توضیح داد. ریشههای عمیق تمدنی، تاریخی و فلسفی آن همچنان چارچوب ادراکی پکن از قدرت، نظم، حاکمیت و جایگاه خود در جهان را شکل میدهد.
- مفهوم «تیانشیا» (همهچیز زیر آسمان) جهان را نه مجموعهای از دولتهای برابر، بلکه نظمی سلسلهمراتبی و مرکزگرا تصور میکرد که چین در کانون فرهنگی و سیاسی آن قرار داشت و نظام خراجگزاری تجلی عملی این منطق بود.
- تجربه «قرن تحقیر» (از جنگ اول تریاک ۱۸۳۹ تا ۱۹۴۹) با معاهدات نابرابر، از دست رفتن حاکمیت و مداخلات خارجی، حافظه تاریخی عمیقی ایجاد کرد که چین را به عنوان «قربانی تاریخ» معرفی میکند.
- این حافظه تاریخی حاکمیت را فراتر از استقلال حقوقی تعریف میکند و تمامیت ارضی، استقلال تصمیمگیری و جلوگیری از تکرار آسیبپذیری را به ارکان امنیت ملی تبدیل کرده است.
- مفهوم «احیای بزرگ ملت چین» گذشته حقارتآمیز، وضعیت کنونی و آینده مطلوب را در یک روایت واحد پیوند میدهد و قدرت ملی را شرط جلوگیری از بازگشت به ضعف تاریخی میداند.
- فلسفه کلاسیک چین (کنفوسیوسیسم با تأکید بر فضیلت و نظم اخلاقی، تائوئیسم با وووی و هماهنگی طبیعی، قانونگرایی با معیارهای عینی و قدرت دولت، و اندیشههای موزی و منسیوس) بنیانهای فکری حکمرانی و نظم را شکل دادهاند.
- نئوکنفوسیوسیسم نیز کوشیده است میراث اخلاقی چین را با مدرنیته، علم و حتی دموکراسی سازگار کند و مفاهیمی چون هماهنگی، مسئولیت اجتماعی و ثبات را برای هویت سیاسی معاصر بازتعریف نماید.
- مائوئیسم گسست انقلابی مهمی ایجاد کرد که مشروعیت را از سنت کنفوسیوسی به انقلاب، مبارزه طبقاتی و رهبری حزب منتقل ساخت، اما پس از دنگ شیائوپینگ بخشهایی از آن (استقلال، اتکا به نیروی خود، تحلیل تضادها) در قالب استقلال راهبردی بازخوانی شد.
- رویکرد چین به حقوق بینالملل ترکیبی از پذیرش قواعد موجود، مشارکت چندجانبه و مقاومت در برابر تفاسیر مداخلهجویانه است و ریشه در میراث قانونگرایی و حساسیت تاریخی نسبت به حاکمیت دارد.
- گفتمانهایی مانند «جامعه سرنوشت مشترک بشریت» بازترجمه مدرنِ میراث تاریخی (هماهنگی، مرکزیت نسبی، ثبات پیرامونی) در زبان حقوق بینالملل و چندجانبهگرایی معاصر هستند، بدون آنکه به معنای احیای نظام امپراتوری باشند.